نویسنده پژوهشگر حجاب | تاریخ :
در موضوع اسلامي سازي علوم انساني، بررسي رشته هاي مختلف و کنکاش شاخصه ها و مميزات آن با علوم غربي، از بحث هاي دامنه دار و مطول است. در جهان بيني اسلامي همه علوم از دين و مباني ديني نشات مي گيرد و علوم انساني، چون بر روي انسان و تربيت انسان تاثير دارد طبيعتا در اين مسئله اولي است. اينکه بگوييم علوم سياسي اسلامي و غير اسلامي داريم، خيلي قابل دفاع تر از اين است که بگوييم فيزيک اسلامي و غير اسلامي داريم. گرچه آنجا هم چون همه چيز از خداست، همين قاعده هست، اما در علوم انساني، کاملا اين قضيه مشهود است.
علت اصلي آن، هم به جهت اختلاف در مباني فکري است و هم به جهت روش علم و معنادهي عناصري است که علم سياست با آن معنا مي شود. در واقع تعبيري که از علم سياست در علوم غربي هست، «علم قدرت» است، اصل حفظ و تداوم قدرت است. اما در انديشه اسلامي، علم سياست به معني علم هدايت است و اين نشان مي دهد افتراقي که بين اين دو علم وجود دارد، افتراق معرفتي است.وقتي فلسفه وجود حکومت، هدايت باشد، يعني نقش پيامبري براي آن قائل شويم، خيلي قضيه فرق مي کند. همين جاست که مسائلي مانند مشروعيت حکومت، مباني حکومت، مرجع اعمال حاکميت و غايت تشکيل نظم سياسي تفاوت مي کند.
غايت تشکيل حکومت سياسي در انديشه غير اسلامي، الان که دوره پست مدرن است، رفاه و امنيت است، ولي در انديشه سياسي اسلامي، خصوصا در انديشه امام خميني (ره)، غايت تشکيل حکومت سياسي، رسيدن به کمال است. به خاطر همين، در علوم اسلامي، حکومتي که برآمده از علم سياست است، مسئول برآوردن نيازهاي هر دو بعد حيات انساني خواهد بود. و اينجا تفاوت اساسي علوم اسلامي و غير اسلامي آشکار مي شود. در غرب از جهت نظري معتقدند که وظيفه حکومت و سياست، تسهيل امور اقتصادي و تامين امنيت و… است. اما در انديشه امام که برگرفته از تفکرات اسلامي است و انسان را موجودي دو بعدي و دين را داراي جامعيت مي داند، حکومت به تامين همه ابعاد انسان، اعم از فرهنگ، اخلاق، خانواده، اقتصاد و امنيت، سياست و… ملزم مي شود.
به علت اصلي مشکل علوم سياسي در کشور ما غالباً کمتر توجه شده است. در واقع نگاه به اين مسئله يک نگاه انتزاعي است. از نظر من مشکل همان جنبه هاي معرفتي علوم سياسي است و در علوم سياسي روش هاي جديد، مثل روش هاي گفتماني، روش هاي هرمونوتيک و روش هاي پساساختارگرايانه، هم نظر و هم روشند و به اين خاطر وقتي نظريه اي، جنبه انديشه اي به خودش مي گيرد و از بعد هستي شناسي و معرفت شناسي به قضايا نگاه مي کند، معرفت هاي سيال، شالوده شکن و جديد توليد مي شوند. طبيعتا در اينجا آن معرفت ذاتي که به آن معتقديم و از آن مي گوييم، معنا پيدا نمي کند و انساني که در آن مد نظر است، مي شود انسان اين جهاني. مثلا ما معتقديم معرفت ذاتي است، اما برخي مکاتب مثل نظريه گفتمان، معرفت را حاصل منازعات گفتمان ها در يک فضاي تخاصم مي دانند.
اگر شما بخواهيد با همين نگاه به منازعات شيعه و سني يا امام حسين عليه السلام و يزيد نگاه کنيد، اصلا چيزي ديگر برداشت مي کنيد. بنا بر اين مشکل، بحث معرفتي است و ما براي علوم سياسي اسلامي مان مجبوريم در روش، گزينش کنيم و از روش هايي استفاده کنيم که به معرفت هاي ذاتي سوارند. نقطه تمرکز ما بايد روي اين مسئله باشد که البته کمتر به آن توجه مي شود.گفتمان به مثابه يک نظريه است که پساساختارگرا، ضد قاعده و ضد معرفت هاي ذاتي است و هيچ ريشه اي براي معرفت قائل نيست و اعتقاد دارد که معرفت را خود انسان توليد مي کند. بنا بر اين معرفت يک چيز نسبي است که در منازعات به دست مي آيد.
معرفت شناسي نيز به مثابه عينکي است که به چشم مي زنيد تا با آن دنيا را ببينيد. اگر شما خدا و رابطه اش با انسان را نبينيد يا اشتباه ببينيد، نگاه شما به دنيا و علوم آن متفاوت مي شود. براي مثال مسئله اي به نام ازدواج، معناي خاصي براي ما دارد. يعني يک حکم الهي است که با يک قواره و قاعده خاص اتفاق مي افتد و شرايطي دارد که بايد محقق شود. ذات اين ازدواج، وجود دو جنس است، يعني «مِن ذَکرٍ و اُنثي». حالا وقتي معرفت سيال شد، ممکن است بگوييد چه کسي گفته ازدواج بايد حتما براي دو جنس مخالف باشد؟! مرد با مرد و زن با زن هم مي توانند ازدواج کنند! اين همان معرفت توليدي است که در آن فهم خود را به معرفت تبديل و آن را اعمال مي کنيم. به همين خاطر مي بينيم غرب عليه ما بيانيه صادر مي کند که شما چرا همجنس گرايي را ممنوع کرديد و حقوق بشر را مغتنم نمي شماريد! اين معرفت، معرفتي است که در علوم سياسي رايج است و ما درگير آن هستيم.
در قانون اساسي ما مسائل مربوط به علوم سياسي اسلامي پيش بيني شده است. مشکل ما در بحث محتواست. اگر بخواهيم با نگاه راديکال تر نگاه کنيم، بحث محتوا هم نيست، بلکه بحث فقدان استاد است! چون اگر محتوا هم مشکل داشته باشد اما اساتيدي باشند که به لحاظ معرفتي، بنيان هاي درستي داشته باشند، مي توانند متن آلوده را براي دانشجو شرح و آسيب شناسي کنند. اگر به ياد داشته باشيد آقاي حجاريان بعد از فتنه سال 88، در ارتباط با علوم انساني بحث هايي جدي را مطرح کرد که شايد در آن فضا، خيلي مورد توجه قرار نگرفت. يا شايد به خاطر اينکه مي گفتند اين اظهارات يک متهم است، خيلي برجسته نشد. ايشان با صراحت گفت که يکي از دلايلي که من به اين فضا کشيده شدم اين بود که وقتي وارد علوم سياسي شدم، حجم زيادي از نظريه ها و ايدئولوژي ها را به ذهنم سپردم و چون درگير کار اجرايي بودم، قدرت بازخواني و نقد و تحليل آنها را نداشتم.
گاه گاهي يکي از اين نظريات را مي آوردم در چارچوب نظام جمهوري اسلامي و مي ديدم مطابقت ندارد. بنا بر اين نظام را متهم مي کردم مشکل دارد، نه آن نظريه را! حجاريان بارها بحث مشروعيت را مطابق همين ديدگاه ها مطرح کرد؛ مشروعيت کاريزما، مشروعيت قانوني، مشروعيت سنتي و… وقتي اين طور نگاه کنيد چيزي به اسم مشروعيت الهي وجود ندارد و معنا پيدا نمي کند. پس دستور حاکميت و ولايت فقيه ديگر براي شما مشروعيت پيدا نمي کند. چون به لحاظ معرفتي همه چيز را زميني مي بينيد و وقتي نگاه معرفتي شما اين گونه باشد، مشروعيت هم زميني مي شود. ما در مسائل احزاب سياسي کشور خودمان همين مشکلات معرفتي را داريم! امام مي خواست احزاب، اختلاف نظر و اختلاف سليقه داشته باشند. همين بحث ولايت فقيه را وقتي با معرفت ذاتي، يعني همان نگاه امام بررسي مي کنيد، مي بينيد بحثي کشفي است، در امتداد حکومت انبياء (ع) و قدسي و مطلقه است. ولي وقتي با نگاه معرفتي جريان اصلاحات نگاه مي کنيد انتخابي، قانوني و زميني مي شود، چيزي عکس نگاه ذاتي. اين نگاه، با ابزار عقلانيت غربي است که بحث کشفي و قدسي را با راي مردم در تعارض مي داند.
حضرت آقا سال 93، در ابتداي سال، در حرم مطهر رضوي فرمودند: متاسفانه ما نرفته ايم کار کنيم و اين مسائل را از متن اسلام استخراج کنيم. مثلا حضرت امير عليه السلام مي فرمايد اگر نبود بيعت بيعت کنندگان، خلافت را نمي پذيرفتم. در عين حال مي فرمايد اگر خداوند از علما پيمان نگرفته بود، از آن اعراض مي کردم. يعني حضرت، اسلاميت و جمهوريت را با هم و در کنار هم لحاظ فرمودند. اين نظريات را اگر نتوانيم از متون اسلامي استخراج کنيم طبيعي است که بايد به علوم غربي ارجاع بدهيم و آن وقت است که در بن بست نظري گير مي کنيم؛ مشکلي که الان گريبانگير ماست.
بنابر اين مشکل ما در جامعه، مشکل معرفتي است. گاهي مي توانيم علاوه بر مباني مشروع و صحيح معرفت شناسان اسلامي، به لحاظ قانوني و مباحث دموکراسي، مسئله اي را در جامعه جا بيندازيم تا مورد پذيرش همگان قرار بگيرد. اما شايد نتوانستيم در يک جامعه، لزوما همه را با مباني مد نظر اسلام که صحيح هم هست، هم راي کنيم. خصوصا اينکه در جامعه و در سطوح مختلف هستند کساني که حتي خود اسلام را در عمل قبول ندارند يا مقيد به آن نيستند. اگر ما بتوانيم مبتني بر نظريه سياسي اسلام که بر جنبه هاي عيني حکومت سوار است، کارآمدي نظرات و اقداماتمان را نشان بدهيم، مشکلي نخواهيم داشت. فلسفه حکومت اسلامي و غربي مشخص است. گاهي ما نمي توانيم جنبه هاي رضايتمندي از حکومت اسلامي را در عمل نشان بدهيم. بنا بر اين فرد و جامعه، حتي اگر غرضي هم نداشته باشند، به دنبال جايگزين مي گردند. اگر بتوانيم کارآمدي نظرياتمان را نشان بدهيم، چرا افراد آن را نپذيرند؟! اگر ما معتقديم اسلام با جنبه هاي عقيدتي و فرهنگي افراد هم سر و کار دارد، وظيفه داريم جنبه کارآمدي خودمان را نشان بدهيم و ثابت کنيم. مثلا پدر و مادر، فرزند خودشان را به مدرسه مي فرستند تا تعليم و تربيت درست ببيند. اگر ببينند سيستم درست نيست يا کارآمدي ندارد، يعني علوم ما آلوده است، دانشگاه ما آلوده است؛ در اين آلودگي ما بايد روش و استاد را اصلاح کنيم.
دانشگاه چهار عنصر دارد: دانشجو، استاد، متن، قوانين و مقررات. طبق تحقيقات انجام شده 90 درصد تاثيري که روي دانشجوست، از جهت استاد وارد مي شود. از طرف ديگر قوانين و مقررات هم توسط اساتيد تصويب و متون هم توسط استاد نگارش مي شود. بنا بر اين استاد نقش محوري دارد. حتي روش را هم استاد تعيين مي کند.
مثلا فکر کنيد موضوع تحقيقي که استاد به دانشجوي خود مي دهد جايگاه ولايت فقيه در انديشه ديني است. اگر به دانشجو بگويد با روش نقلي يا وحياني يا فلسفي تحقيق کن، يک چيزي بر اساس معرفت ذاتي حاصل مي شود. ولي اگر بگويد با روش هرمونوتيک تحقيق کن، به همان جايي مي رسد که آقاي کديور رسيد! يعني مي گويد ما يک نظام سلطنتي داريم که اين نظام پليس و قوه قهريه دارد، ارتش دارد، فرمانده کل قوا دارد… شاه هم که همين بود. بنا بر اين تفسير سلطنتي از ولايت فقيه مي دهد. چون روش، آلوده است. در حالي که امام با روش صحيح و معرفت ديني به اين نتيجه مي رسد که اگر مي خواهيد در کشور ديکتاتوري نباشد، بايد ولايت فقيه باشد. اين 180 درجه مخالف نظريه غربي است که نظام معرفتي آن نسبي است و مي گويد ولي فقيه هم يک آدم داراي خطا و اشتباه است. همچنين اگر کسي در امتداد اين معرفت نسبي غربي حرکت کرد، مي شود اکبر گنجي که نه تنها جمهوري اسلامي، نه تنها ولايت فقيه، که حتي امام زمان را هم انکار مي کند.
چون هر رفتاري يک زير بناي فکري دارد و حکومت داراي فلسفه است، ما همه چيزمان با فلسفه حکومت در اسلام بايد تاييد شود و اگر بتوانيم فلسفه حکومت در اسلام را، که معرفت و هستي شناسي ولايي در آن نهفته است، به لحاظ عيني و کارآمدي و مبتي بر زمان طراحي کنيم، مشکلمان حل مي شود. اگر بتوانيم فلسفه حکومت اسلامي را براي اساتيدمان که محور تحول علوم انساني هستند، جا بيندازيم، در سطوح مختلف موفق خواهيم بود. بحث، همان بحثي است که امام فرمود دين از سياست جدا نيست. بنا بر اين حکومت طعمه اي براي رسيدن به قدرت و حفظ آن نيست، بلکه وسيله اي است براي هدايت؛ يعني سياست به مثابه علم هدايت.
بنا بر اين آسيب ما در علوم سياسي اسلامي، در فرآيند پياده سازي و اجراست و اينکه نتوانسته ايم به جامعه خود ثابت کنيم «کلّ ما حکم العقل حکمَ بهِ الشرع” و بالعکس. بله! مشکل ما اين است که نمي توانيم به مردم بگوييم و اين باور را نهادينه کنيم که در اسلام وظيفه حکومت اين است که تلاش کند مردم بروند بهشت. انديشه سياسي تشيع قبل از انقلاب، رشدي نداشته و منفعل بوده است. در اين مدت مباني علوم سياسي غربي در کشور به شکل هاي مختلف حاکم شد. مثلا همين نهضت مشروطه، پياده سازي تفکر سياسي غربي بود که البته برخي هم خواستند براي آن مباني شرعي تعريف کنند. امروز اگر حکومت امر به معروف کند، برخي مي گويند به شما چه ربطي دارد. اين بدين خاطر است که مباني حکومت غربي در جامعه حاکم است و سلامت نَفس و سلامت معنوي و اخلاقي را جزء شئون حکومت نمي دانند. بنا بر اين امر به معروف را يک فضولي و دخالت از سوي حکومت قلمداد مي کنند و مي گويند حکومت اگر عُرضه دارد برود ساخت و ساز کند يا مشکل اقتصاد ما را حل کند!
سخن پاياني
هدايت جامعه به لحاظ ديني، معنوي، اخلاقي، سلامت نفس و رفع فساد از اجتماع، در کنار ساير مسائل مانند مسائل اقتصادي در حکومت اسلام وجود دارد و اسلام به تمام شئون مادي و غير مادي انسان، در تمام ابعاد شخصي و اجتماعي پرداخته است. تا قبل از انقلاب اسلامي ايران و خصوصا دوره 150 سال منتهي به انقلاب، ما علوم سياسي غرب را مشق کرده ايم و اين دليل منازعات فکري موجود بين جريان حاکم و جريان روشنفکري است. به علاوه بحث معرفت شناسانه علوم سياسي اسلامي و غربي و فلسفه شکل گيري هر يک متفاوت است و بايد با روش شناسي صحيح و اصلاح حوزه هاي آموزش، خصوصا از طريق اساتيد و نخبگان جامعه که محور تحول هستند، به خوبي تفهيم و در جامعه پياده سازي و اجرا شود.
رسول ظهيري - روابط عمومي مرکز تحقيقات بسيج دانشگاه امام صادق (ع)